تبليغاتX
حرفهای شنیدنی یک پسر

بازم سلام حالتون چطوره خوبين راستش امتهان فوق ليسانسمو خوب دادم بغير از تستهاي زبانش كه از اول هم ميدونستم زياد جالب نميشه ولي بقيه رو خوب زدم . به هر حال خوشحالم سعي خودمو كردم حالا اگه موفق هم نشم افسوس نميخورم اگه سعي خودمو ميكردم قبول ميشدم ( البته اگه اين سهميه ها بذاره احتمال 70% قبول ميشم ) وُسع من ديگه بيش از اين نيست بلاخره يه فرقي بايد بين من و اونايي كه 350هزار تومن ميدن واسه كلاسهاي پارسه  باشه . اصلا از اين موضوع بگذريم راستي با وجوديكه چند ماه از اتمام خدمت سربازيم ميگذره ولي هنوز بيكارم و واقعا احساس ميكنم كه افسرده شدم اكثر دوستام يكي يكي كار پيدا كردن  هر روز واسه اينكه جلو چشم مامان و بابام نباشم الكي از خونه ميزنم بيرون تا حداقل اونا افسوس واسه عمر بچشون كه  تلف شد و ميشه نخورند ميدونم اينجا شده غمكده ولي از اول هم هدفم از ايجاد اين وبلاگ همين بود من ميدونم همه بقدري غم وغصه دارن كه ديگه حوصله خوندن غم و غصه ديگران رو ندارن مخصوصا اگه اون وبلاگ  وبلاگه  يه پسر باشه با اين موضوع تابلو{حرفهاي شنيدني يك پسر) اخه تو خوندن وبلاگها و نظر گذاشتن هم دختر خانوما ارجحترن تا آقا پسرا جالب اينكه 95% نظرها رو پسرا واسه دخترا ميزارن .

 راستي  اين وبلاگ ديگه آپ نميشه چون اين وبلاگ يه اهدافي رو دنبال ميكرد كه مثل بيشتر اهداف دولت به هيچ كدوم از اهدافش نرسيد و در اينجا به آخر خط رسيد و متروك رها ميشه  و منم ديگه  انگيزه اي واسه آپ كردنش ندارم و ميخوام اونوتو كامپيوترم ذخيره كنم به اميد اينكه وقتي يه روز اونو ميخونم خندم بگيره و به خودم بگم جداَ چقدر نسبت به اينده  نا اميد بودم به هر حال دم همتون گرم اميدوارم موفق باشيد مخصوصا سحر خانوم كه هميشه به من سر ميزنن و نظر ميذارن  دوست داشتم بيشتر باهاتون در ارتباط باشم ولي نميشه به اميد فرا رسيدن روزهاي خوب زندگي واسه همه مردم دنيا خدا نگهدار همگي شما عزيزان

+ نوشته شده توسط باران در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 17:13 |

سلام اميدوارم حالتون خوب باشه امروز ميخوام از دوستايي كه با نظرات بسيار خوبشون با وجود اينكه اينروزا شديدا مشغول خوندن واسه فوق هستم واصلا وقت واسه آپ كردن وبلاگم نداشتم منو مجبور كردن كه وبلاگمو آپ كنم تشكر كنم مخصوصا دختر خانومي كه تقريبا 3 هفته پيش باهاش  آشنا شدم و از طريق sms  با هم در ارتباط بوديم به اسم درسا كه واقعا دختر فوق العاده با فهم و با شعور وبا شخصيتي بود كه با sms  هاي دلگرم كنندش منو تشويق كرد وبه من انگيزه داد كه واسه فوق با جديت درس بخونم و منو از حساري كه واسه خودم درست كرده بودم تا حدودي نجات داد و جون ميدونستيم كه امكانش نيست كه به هم برسيم خيلي رمانتيك واسه اينكه دلبستگي بينمون به وجود نياد از هم خداخافظي كرديم و تموم شد هم من و هم اون از اين آشنايي سود برديم و هرجا هست واسش ارزوي خوشبختي ميكنم واقعا يه پديده بود يعني معجزه بود مني كه اصلا انگيزه واسه درس خوندن وقبولي توي فوق رو نداشتم  و با خودم ميگفتم خالا فوق ليسانسم بگيرم بعد 2 سال در خوندن زحمت كشيدن ميشم يكي مثل الان با 30 سال سن ولي درسا واقعا دمش گزم تو من انقلاب به وجود آورد و الان فقط به قبولي فكر ميكنم حداً چرا وقتي ما ميتونيم خيلي ساده به يه نفر اينقدر كمك كنيم چرا كمك نكنيم چرا اينقدر با وجود اينكه دختر پسرا به رابطه هاي سازنده با هم نياز دارن از برقراري اين گونه ارتباطات پرهيز ميكنن شايدهم عدم اعتماد دخترا به پسراست كه من خودمم بهشون حق ميدم كه نميشه به 99% پسراي اين دوره زمونه اعتماد كرد)  البته به 90% دخترام نميشه)  ولي اگه يدا بشه هم چقدر تو اشنايي دو جنس با جنس مخالف ميتونه كمك كنه و چقدر در برطرف كردن نيازهاي روحيشون ميتونه كارساز باشه فكر ميكنين منو درسا تو اين يكي دو هفته چي به هم داديم ؟ اون در باره انتخاب يكي از اون پسرايي كه بهش اظهار علاقه ميكرد از من نظر خواست  و من در مورد علايق دخترا وچيزايي كه واسه دخترا تو انتخاب همسر آيندش مهمه پرسيدم كه حتي چندتا ازجوابهاش به قدري برام جالب بود كه  تو گوشيم واسه اينده ذخيره كردم ( دم ايرانسل هم گرم كه تا حد زيادي زمينه اين گونه ارتباطات رو فراهم كرده ) بازم براي درساي عزيزم آرزو خوشبختي ميكنم وهمچنين از همه شما دوستان تشكر ميكنم وشما رو تا مطلب ديگه به خدا ميسپارم  خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط باران در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 12:11 |

گناهي ندارم ولي قسمت اينه

 كه چشماي كورم به راهت بشينه

 براي دل من واسه جسم خستم

 مني كه غرورو تو چشمات شكستم 

سر از كار چشمات كسي در نياورد

كه هركي تورو خواست يه روزي بد آورد

واسه من كه برعكسه كار زمونه

 يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه

هنوزم زمستون به يادت بهاره

 تو قلبم كسي جز تو جايي نداره

صداي دلم سازه ناسازگاره

 سكوتم بجز تو صدايي نداره

 تو خوابو خيالم همش فكر اينم

كه دستاتو بازم تو دستام ببينم

ولي حيف از اين خواب پريدم كه بازم

با چشماي كورم به راهت بشينم

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 17:36 |

سلام عزيزان حالتون چطوره خوبين ؟در ابتداي سخن لازم ميدونم از تمام عزيزانم كه بهاين كلبه محقراين دل من سر زدن و رو ديوارش يادگاري نوشتن و منو واسه نوشتن حرفها و غم وغصه هاي دلم دلگرم كردن تشكر و قدر داني كنم مطمئن باشين منم به وبلاگ همتون سر زدم و كامنت گذاشتم راستش امروز ميخوام در مورد احساسي كه تمام وجودمو در بر گرفته باهاتون حرف بزنم راستش هر آدمه تنهايي نياز به يه همزبون داره يكي كه درد دلش رو به اون بگه آدما هميشه نياز به محبت كردن و محبت ديدن داشتن ودارن ولي اين احساس چند وقته تو وجودم به اوج خودش رسيده نمي دونم شايد ماله اينه كه بعد از 26 سال هنوز مجردم .

چند وقتي بود كه تو چت روم دنبال يه نفر واسه حرف زدن و درد دل كردن ميگشتم ولي ماشاالا اين پسرا محيط چت رو به قدري  به گند كشيدن كه كسي رغبت نميكنه تو اين محيط بياد  يه وقتايي با خودم فكر ميكنم شدم مثل اون كلاغ سياهِ زشت و بد صدا تو جمع يه عالمه پرنده خوشگل وخوش صدا كه هيچكدومشون حاضر نيست حتي باهاش حرف بزنه چه برسه بخواد درد دل كنه گاهي وقتها پيش خودم غرغر مي كنم و به خدا ميگم ديگه اين كلاغ سياهم آفريدن داشت كه مارو آفريدي.

توخدمت اكثر هم خدمتيام دوست دختر داشتن حالا يا به قصد ازدواج يا به دلايلي كه خودتون ميدونين (نيت شوم پسرا نسبت به دخترا) البته من صد در صد با اين دوستيها مخالف نيستم بلكه معتقدم كه اگه يه دختر پسري از هم خوششون اومد اگه يه مدتي به قصد فقط آشنايي قبل از ازدواج با هم دوست بشن واسه زندگي آيندشون خيلي هم مفيد ميتونه باشه البته به شرط اينكه با اطلاع و زير نظر والدينشون باشه بماند از بحث پرت نشيم وقتي ميديدم دوستام با دوست دختراشون ميگن و ميخندن با خودم ميگفتم منم يه دوست دختر واسه خودم دستوپا كنم ولي اگه مطلب قبل منو خونده باشين متوجه ميشين كه من اصلا نميتونم  با يه دختر ارتباط اجتماعي خوبي  برقرار كنم چه برسه كه بخوام دوست بشم و شوخي كنم و ....به نظر شما تكليف چيه شايد بگيد ازدواج كنم ولي تو شرايطي كه 95 درصد دختراي ايروني اوا دنبال تيپ و قيافه ودوم پول ومادياتن و تنها چيزي كه ارزشي نداره رفتار و خلقياته طرفه از اون گذشته يه جوون بيكارو آس وپاس تو اين دوره زمونه كه فكر زن گرفتنو هم نميتونه به مخيله اش راه بده چطوري و با كدوم پول اقدام به اين كار بكنه .

دراينجا از همه شما پرندگاني كه حتما خيلي خوشگل وخوش صدايين و دارين از با هم بودن لذت ميبرين همه غرور و شخصيتمو كه خيلي ارزش براش قائلم زير پا ميذارم و ازتون ميخوام اين كلاغ سياه و زشتو  تو جمع خودتون راه بدين . شايد الان دارين به افكار ابلهانه من ميخندين  ولي من فقط از خدا ميخوام كسي مثل من نباشه وآرزو ميكنم هيچكس تو اين دنيا تنها نمونه وبه اميد روزي كه منم از روزهاي خوبم بنويسم و بنويسم كه زندگي چقدر زيبا و دوست داشتني ميتونه باشه با تشكر از اينكه چرنديات منو خوندين شما رو تا يه مطلب ديگه به خدا ميسپارم خدا نگهدار

+ نوشته شده توسط باران در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 12:7 |

بازم سلام اميدوارم هرجا هستين حالتون خوب باشه بلاخره بعد از 18 ماه خدمت در تاريخ 7 /10 /87  حدود ساعتاي 5/2 بعداز ظهر كارت پايان خدمتمونو گرفتيم اونم چه كارتي اونقدرواسه خودشونم بي ارزش بود كه بعد از اينكه اشتباه تايپي داشت نكردن دوباره برامون از نو صادر كنن و اشتباهاتشو با يه تيغ تراشيدن و دوباره رو همون تايپ كردن ميخواييد چي بگيد يه كارت پايان خدمت خراشيده شده وغلطگيري شده بهمون دادن و دهن مارو بستن كه البته هيچ ارزشي هم نداره بعدشم پيوستن به خيل عظيم ليسانسه هاي بيكار جامعه واقعا خيلي ناراحت كننداست جووناي ايروني به محض فارغ التحصيل شدن خودشونو اول يه جاده تاريك و طولاني حس ميكنن كه اصلا معلوم نيست تو اين جاده چه اتفاقاتي براشون قراره بيفته مثل اينكه به محض فارغ التحصيل شدن اول يه غار تنگ وتاريك قرار ميگيرن از طرف ديگه سنمونه كه داره هر روز بالا و بالاتر ميره مثلا من الان 27 سالمه كه تا بخوام يه شغل مناسب پيدا كنم يه پس اندازي جمع كنم سنم  از 30 سال هم ميگذره اون موقع ميرسيم به يه معضل ديگه كه اسمش ازدواجه يه پسر با سني حدود 30 سال اونم توي شهرستان كه معمولا دخترا در حدود سن 20 سالگي ازدواج ميكنن اون موقس كه پيدا كردن يه همسر خوب ميشه غوز بالا غوز دخترا مگه زير بار ازدواج با يه پسر 30 ساله ميرن مگه اينكه يه مشگلي (زشت بودن يا نجابت) داشته باشن خلاصه كه ثروت از هر لحاظ بهتر از علمه اونم تو جامعه اي مثل ايران  كه يا بايد پول داشته باشي يا پارتي كه مورد اولي خودبخود دومي را هم به همراه داره البته يه نكته مهم هم اينه كه درس خوندن  ما فقط براي مدركه نه براي يادگيري فعلا مخم هنگ كرده انشا الا تا يه مطلب ديگه ضمنا از دوستايي كه به اين وبلاگ سري زدن ونظر دادن تشكر ميكنم و بازهم ميخوام درباره مطلب دومي كه نوشتم (مشگلي كه در موقع برخورد با دختر خانوما دارم ) منو راهنمايي كنن وحتما نظر بدن با تشكر از همه دوستان

+ نوشته شده توسط باران در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 11:16 |

بازم سلام بر شما دوستان وعزيزان اميدوارم هر جا كه هستين حالتون خوب باشه وتا الان روزگار خوب وخوشي رو سپري كرده باشيد امروز ميخوام در مورد يه مشگلي كه راشتم ودارم باهاتون حرف بزنم و ازتون نظر ويا حتي كمك  بخوام راستش من از موقعي كه يادمه تا الان هيچوقت نتونستم با جنس مخالف يعني دختر خوانوما ارتباط صحيحي برقرار كنم   فكر بد نكنيد لطفا منظورم فقط يه ارتباط  اجتماعي بود راستش من تا با يه دختر خانومي برخورد ميكنم زبونم بند مياد و به اصطلاح به ته ته پته كردن ميافتم البته فرقي نميكنه اون دختر كي باشه از اقوام باشه يا همسايگان يا غيره اول فكر ميكردم چون تو يه خانواده مذهبي بزرگ شدم اين مشگل رو دارم ولي وقتي ديدوم داداشم با دختراي فاميل يه ارتباط خوبي برقرار ميكنه فهميدم مشگل يا اين ضعف از طرف منه حتي يادم مياد تو زمان دانشگاه هم مثل آدماي منگل هنگام ورود به كلاس سرمو مينداختم پايين تا نخوام باهاشون روبرو بشم نه اينكه نخوام بلكه ميترسيدم روبرو بشم ميترسيدم خرابكاري كنم بدتر از اون يه همكلاسيام به اسم زهرا هميشه دوروبرم تاب ميخورد فكر كنم متوجه تنهايي من تو كلاس شده بود شايد هم  از من خوشش اومده بود هميشه  يه جوري ميخواست سر حرف رو باز كنه مثلا موقع امتحانات با اينكه ميدونس درس من زياد خوب نيست ميپرسيد من چيكار كردم يا جواب سوالاتي رو كه بلد نبود از من ميپرسيد ولي من چون بلد نبودم با يه برخورد خيلي سرد اونو از خودم ميروندم بعدش هم يكعالمه فوهش به واسه رفتارم با اون به خودم ميدادم من از اين مشگل خيلي رنج ميبرم مثلا تو مهمونيهاي فاميلي همه با هم حرف ميزنن وشوخي ميكنن اونوقت من يه گوشه تكو تنها با هيچكس هيچ حرفي واسه گفتن پيدا نميكنم  خواهش ميكنم اگه دوستي در اين ضمينه تجربه اي داره منو راهنمايي كنه ميدونم سرتون رو درد آوردم از همه شما از ا دوستان عزيز تشكر ميكنم و تا مطلب ديگر شمارو به خدا ميسپارم خدانگهدار

+ نوشته شده توسط باران در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 11:55 |

سلام اميدوارم هر جاي اين كره خاكي كه هستين حالتون خوب باشه و روزگار خوبي رو سپري كرده باشين اول يكم از خودم بگم اسم من احمدِ 26 سالمه وفعلا ساكن تهران هستم  ليسانس مجموعه علوم جغرافيايي دارم البته جغرافيا با گرايش برنامه ريزي شهري كه يكي از چهار گرايش مجموعه علوم جغرافيا يست . من پسري هستم كه زياد خوش قيافه نيستم البته بد قيافه هم نيستم  اگه بخوام به چهره ام نمره بدم ميتونم 15 بدم البته اين نمره رو خودم به خودم ندادم بلكه تو يه نظر خواهي اين نمره رو به من دادن تيپم هم بد نيست . ادمي هستم كه نه زياد مذهبي مذهبي ام نه بي دين وبي بندوبار اينطور بگم كه هميشه سعي ميكنم نمازمو بخونم . حقيقتش من خدا رو هميشه ناظر بر كارهام مي دونم البته خونوادم يه خانواده مذهبي هستن .

من ادم تنهايي هستم گوشه گير خجالتي و منزوي با هوش با قوه ادراك فوق العاده قوي يه كمي هم خيال پرداز دوست زيادي ندارم و سرگرميم معمولا اينترنت چت وتماشاي فوتبال هستش از بين تيمهاي ايراني اول تيم سپاهان و بعد هم پرسپوليس رو دوست دارم  رنگ فسفري رو دوست دارم بيشتر آهنگهاي غمگين گوش ميكنم عاشق آهنگهاي سياوش قميشي هستم.

شايد از خودتون بپرسيد واسه چي دارم اينهمه از خودم مينويسم حقيقتش وقتي اين همه اختلافات رو تو زندگي اطرافيان كه تازه زندگي مشتركشون رو شروع كردن مي بينم به حدي كه يه زن وشوهر جوون تا 50 درصد اختلاف سليقه به هم دارن و اول زندگي مشتركشون بجاي اينكه از زندگي لذت ببرن فقط دنبال برطرف كردن اين اختلاف سليقه ها هستن به اين نتيجه ميرسم كه بايد بگردم و شبيه ترين فرد رو به خودم و روحياتم پيدا كنم به نظر من هميشه انتخاب از بين 20 نفر موفقيت آميزتر از انتخاب از بين 5 نفر هستش اگه دوستان اين وبلاگ رو خوندن و ديدن روحياتشون با روحيات من سازگار هست خواهش ميكنم خجالت نكشن نظر بدن چون اين قظيه به قدري مهم هست كه نميشه به راحتي ازش گذشت . تا دیداری دوباره خدانگهدارتون باشه     با تشكر

+ نوشته شده توسط باران در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 17:0 |


Powered By
BLOGFA.COM